تبليغاتX
فمنیست
هیچ

 

«مردا همشون يه پوخين، عوضي، نفهم، بي‌شعور و كثافت، خودخواه و يه دنده؛ همشون مثه يه بچه دو سالن .... مرده شور ريختشون رو ببره كثافتاي عوضيِ آشغال....»

 

شايد اين جملات براتون آشنا باشه و شايد تازگي داشته باشه. اگه تازگي داره، باوركنيد، اينا درد دلاي ميلياردها زن در طول تاريخ بشريته... اگه باورتون نمي‌شه يه خورده پاي درد  دل زنهاي اطرافتون بشينيد اون وقت حسابي تفهيم مي‌شيد.

 

اندر تفهيم مطالب بالا:

 

اندر توصيف مردان سنتي و مدرن (؛ و البته پسا مدرن):

 

مردان سنتي: بيداري ساعت حدود 5 صبح و در صورت بهره‌مندي ديشب از نعمات الهي و يكي كردن جلو وعقب ضعيف، انجام فريضه غسل براي رفع نجاست،

 ارسال صبحانه‌ي از پيش تدارك شده توسط منزل به درون معده و بعد هم روده،

 سفارش به ضعيفه در جهت اصلاح و ارشاد او و اينكه اگه بري خونه‌ي ننت يا زنگ بزني به خواهرت دست و پات رو قلم مي‌كنه و همه اينها صرفا از سر انجام تكاليف الهي و حفظ سنتهاي مقدس،

 رفتن به محل كسب و كار تا بوق سگ براي در آوردن يك لقمه نون حلال،

خوردن توسري يا زدن تو سري به اطرافيان، زدن زيرآب ديگري يا خورده شدن زيرآب،

انجام فريضه‌اي صيغه با بانوان(زيباي) آبرو‌دار و نيازمند به آقا بالاسر/ روزانه يك عدد،

 رفتن به خانه در بوق سگ و عدم پاسخ به سلام ضعيفه و توله‌سگاش براي حفظ اقتدارملي افتخار مذهبي، گرفتن ايرادات مكرر از ضعيفه از بابت بي تربيتي توله‌ها، ضعف مديريت امور شكمي و آشپزخانه‌اي، اعتراضات شديد  اللحن از بابت قبوض آب، برق، گاز، تلفن و در مواقع لزوم انجام فريضه‌ي چك به دو سمت و يا يك سمت صورت ضعيفه و توله‌هاش...

زدن نمازهاي واجب و مستحب به كمرو دعاهاي ذكر شده در مفاتيح و مبابيب و... سپس احساس ضعف  مفرط از بابت روزي پر كار كه ان شاء الله مورد قبول حق تعالي بوده است و...

 

 

مردان مدرن(نامردان سابق):

 ارسال همسر به محل كار به عنوان ابراز روشنفكري و مدرن بودن و قبول برابري زن و مرد، كپه‌مان تا لنگ ظهر به خاطر خستگي از فعاليت‌هاي متنوع و جديد و مد روزِ يك كردن جلو عقبِ همسرعزيز و گرانقدر(!) در شب گذشته،

خوردن يك قهوه به همراه صبحانه‌ي مفصل كه همسر عزيزتر از جان، قبل از رفتن به سمت محل كارتهيه كرده در ساعت 6 صبح تدارك ديده،

 مطالعه روزنامه و مجلات آن لاين و غير آن لاين براي آپ تو ديت بودن و كم نبودن عريضه،

 چت با دوست دخترهاي روشنفكر، بروز و اهل حال، دعوت از نامزدهاي سابق به منزل براي رفع كدورتهاي سابق ماهي چند نوبت و درآوردن كدورتها به شيوه‌هاي با كلاس و خاص(!!!!!!!)،

احيانا انجام مطالعات عميق وغيرعميق در حوزه‌هاي مختلف علمي و فرهنگي فيزيكي و متافيزيكي و فلسفي و... براي فرهنگ سازي در جامعه...

و در ادامه سفارش انواع غذاهاي ازيك رستوان هاي كلاس و تناول آنها به منظور احياي بدن،

رفتن به انواع كلاسهاي هنري و ورزشي از جمله آواز، موسيقي، يوگا براي رفع تنش‌ها و فشارهاي مكرر و طاقت‌فرساي زندگي،

همچنين تقويت زبانهاي غير نيتيو و آمادگي براي مدارج بالاتر علمي در خارج و داخل،

 تماس با دوستان قديم و جديد و طرح مسائل اقتصادي و جدي و كلان،

 ارسال اس ام اس به همسر عزيز در روزهاي خاص و غير خاص و سوپرايز كردن (خر كردن : تقويت روحيه همسر عزيز براي فعاليتهاي بيشتر و كسب درآمد بيشتر) و گفتن I love uهاي مكرر و متعدد به همان منظور سابق و گذاشتن قرار رفتن به يك كافي شاپ جديد (و دسته آخر به منظور اجراي امر خطير تساوي حقوق زن و مرد، حساب كردن صورت حساب، ورودي و انعام توسط همسر عزيز و فهميده و روشنفكر ومسؤل و مستقل،........................................)

رفتن به منزل و داد سخنهاي جامعه‌شناسانه و روانشناسانه، سياسي، اقتصادي براي همسر عزيز كه از دنياي مدرن عقب نماند، ...

 و در يك نگاه سلبي و ايجابي افتادن به ياد هندوستان قديم و اينكه مادران ما چه زندگي فلاكت‌باري داشتند اما اكنون زنان از برابري و تساوي حقوق و همچنين از همسراني مدرن و هاي كلاس، بدون بوي عرق زير بغل و .................................. برخوردارند و ارضاء از همه‌ي جهات ؛ و اينكه دوست دارم امروز را استثناٌ (؛البته به منوال هر روز!) مثل زنان قديم رفتار كني و اندكي مسا‍ژم بدي يه قرمه سبزي باحال پر چرب بذاري؛ دلم هواي زمانهاي قديم رو كرده؛ بوي قرمه سبزي، آبگوشت و... و سپس عزيزم تو بهترين زني هستي كه هر مردي آرزوش رو داره، مي‌دونم علارغم خستگيت( جر خوردنهاي مكرر و دهن صافي‌هاي پياپي......................................................................) جواب رد بهم نمي‌دي...

 و بوي قرمه سبزي، آبگوشت... همراه با دوغ و سبزي تازه كه توسط همسر عزيز پاك شده و در كنارش پياز و پيازچه و ... و بعدش مزيين به آروغ (كوفتيه) آقا، و دهان بد بو (بلا نسبت سطل آشغال يه هفته مونده با پساب) و يه فاك زيبا به سبك مدرن و البته از نوع سال 2007 ( كه همسر عزيز علارغم خستگيش به خاطر عشق و بقيه احساسات رمانتيك و نوستالوژيك و تراژيك (از جمله نكنه اگه خاستش رو برآورده نكنم از دستش بدم...............................نكنه دلش بشكنه... نكنه تنهام بذاره و بره با يه زن خوشگل و فهميده‌ي ديگه...........................................................)

...و كماكان يكي كردن بالا و پايين و جلو عقب و دهان و دماغ و گردن و پاچه و... و بعد يك موسيقي زيباي  هاي كلاس، از نوع مدرن و پستمدرن و منوور الفکری  و.... و يه خواب عميق براي مرتيكه‌ي مدرن و يه مرگ موقت براي ضعيفه‌ِ ديروز، همسر گرامي امروز و فردا و هميشه و دهن صاف شده‌ي ابدي و ازلي!!!!!

 

و چمیدونم مدل ژسمدرنش چجوریاست!

 

 

و این قصه ادامه داره و اصلن به کسی چه که تو باید تاوان اعتقادات و باوراتو بدی

 به کسی چه که تو نمیخای عین یه زالو نفقه بگیری و دستت توی جیب شوهرت باشه و فقط در حد یه نون خور باشی و به کسی چه که کسی درک نمیکنه اینا رو...

 درسته تو یه زن مستقلی اما تو یه زن ایرونیی ای که باید بعد از تامین برخی مایحتاج خونه و کلی سرو کله زدن با یه مشت نره خر که از تو کمتر کار میکنن اما درآمد و مزایاشون و البته احترام و شئوناتشون خیلی بیشتر از توئه ، مانند یک کنیز حلقه بگوش دست به فرمان شی برای اوامر خانه داری و شوهر داری !

 و همیشه باید نجیب باشی و با گذشت و زمام امور منزل با توئه و البته هر چی تو بگی برعکسشه چون باید اصالت تو سرخوریت رو حفظ کنی و زن زندگی باش و بساز تو غلط میکین جوابشو میدی...

  و آخرش میشه چی؟! اینکه میری طلاق بگیری حق طلاق با اون کدن و بی مسئولیته ....پس مجبوری مهریت که همون قیمت فروشته رو بذاری اجرا و آخرش با تبانی کلیه نظام و عناصر مرد سالار کوفتم بهت نمیرسه..

که میبینی تمومیه اون دارایی رو که با سرکار همسر محترم جمع کردین همه رو به اسم مامان جونش کرده که مبادا مالشو با تو شریک شه و تو میمونی و اونهمه گه زیادی که خوردی و اینکه خیلی بی جا نمودی که مثل یه انسان رفتار کردی و نه مثل یه کالا که برای عرضه خودش پول میگیره و برای خرج و مخارجای مختلف میزامپیلی و لیپوساکشن و کوفت و مرض خودشونو و جلو عقبشونو به آبو آتیش میزنه

 

و یه چیز مهمی یادم رفت:   

    

زن روزت مبارک!

 

این روزا این جمله دقیقن  از جانب بعضیا منو یاد اون حرکت میندازه! تو میدونی چی میگم مینا بانو...

 

و ببخشید که بعضی وقتا این ادبیات فورکلور کوچه بازاری و کلانتری بدجوری به کار میاد و تنها راه ِ 

 

نوشته شده توسط رها در ساعت 0 AM | لینک  | 

 

من دفن خواهم شد در خاکستری ِ "خ ا ک"  این زمین

من                          جزء جزء ِ         "...م             َ           ن..."

 

نوشته شده توسط رها در ساعت 11 PM | لینک  | 

 
"بانوی من ! یک روز عاقبت ، قلبت را خواهم شکست – یک روز عاقبت .
نه با سفری یک روزه
نه با سفری بلند
بل با آخرین سفر .
یک روز عاقبت ، قلبت را خواهم شکست – یک روز عاقبت .
نه با کلامی کم توشه از مهربانی
نه با سخنی سخت توبیخ کننده
بل با آخرین کلام .
یک روز عاقبت ، قلبت را خواهم شکست – یک روز عاقبت . ....
آنچه از تو می خواهم – و بسیاری از یاران ، از یارانشان خواسته اند- این است که دل بر مرده ام نسوزانی ، اشک بر گورم نریزی و خود را یکسره به اندوهی گران و ویرانگر وانسپاری ... این است تمام آنچه آمرانه ، همسرانه ، رفیقانه و ملتمسانه از تو می خواهم ، تو که در سفری چنین پر مخاطره ، خالق جمیع خاطره هایم بودی ... عزیز من ! بگذار آسوده خاطر و بی دغدغه بمیرم . بگذار شادمانه بمیرم.
...
پس ، باز می گردیم به تنها خواهش ، آن خواهش بزرگ : با جهان شادمانه وداع می کنم ، با من عزادارانه وداع مکن ! ... "
 
منبع: وبلاگ عطیه
نوشته شده توسط رها در ساعت 11 AM | لینک  | 

 

لطفا این مطلب را بخوانید و برای دوستان و آشنایان خود نیز بفرستید! شاید بتوانیم جان این بچه ها را نجات دهیم

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news1/16153/

 


نگذاریم فردا این بچه‌ها اعدام شوند


صبح روز چهارشنبه ۲۲ خرداد، ۱۱ ژوئن ۲۰۰۸، قرار است ۱۱ نفر اعدام شوند. در میان این ۱۱ نفر، سه نفر نوجوان هستند که در سن زیر ۱۸ سالگی در حین دعوا و دفاع از خود باعث مرگ یک نفر دیگر شده‌اند.

بیایید نگذاریم این بچه‌ها اعدام شوند!

بیایید سکوت نکنیم!

بیایید اینبار صدای اعتراض خود را به گوش مقامات قوه قضائیه برسانیم.

بیایید در حمایت از زندگی سعید،‌ بهنود و محمد بیست ساله که اکنون در لحظه‌های پیش از اعدام در انفرادی و قرنطینه بسر می‌برند و در تلاش برای نجات جان آنها یک کاری بکنیم.

بیایید یک حرکت مدنی ساده را با هم آغاز کنیم: از مقامات مسئول قوه قضایی بطور صریح و مستقیم بخواهیم که این بچه‌ها را اعدام نکنند!

شماره تلفن مقامات مسئول قضایی در پایین این صفحه است. در این ۲۴ ساعت فرصت باقیمانده ما می‌توانیم با آنها تماس گرفته و از آنها بخواهیم که اجرای حکم اعدام را متوقف کنند. می‌توانیم از دوستان و آشنایان خود بخواهیم که تلفن کنند و از دیگران هم بخواهند که تماس بگیرند. اگر قوه قضائیه هزاران تلفن در روز سه شنبه دریافت کند،‌ شاید به خود آمده و دست کم اجرای حکم اعدام را در مورد این سه نوجوان متوقف کنند تا وکلای آنها بتوانند از طریق قانونی برای تجدید محاکمه یا دریافت رضایت خانواده های اولیای دم اقدام کنند.

بهنود شجاعی، سعید جزی و محمد فدایی سه نوجوان ۲۰ ساله هستند که هرسه آنها در سن ۱۶-۱۷ سالگی در حین دعوا مرتکب قتل شده‌اند. قوه قضائی این نوع قتل را «قتل عمد» می‌داند، و نه غیر عمد، و هر سه را راهی چوبه دار کرده است، بی اعتنا به تعهد بین‌المللی کشور ایران به کنوانسیون «حقوق کودک» که صدور حکم اعدام را برای جرایم دوران کودکی منع ساخته است.

بهنود را مجسم کنید که تنها در انفرادی نشسته و لحظه‌های آخر زندگی‌اش را می‌شمارد، و‌ سعید را، و محمد را. بیایید تنها کاری را که از دست ما برای آنان برمی‌آید انجام دهیم.

این سه نوجوان از روز دوشنبه در سلول‌های انفرادی پیش از اعدام در زندان رجایی شهر هستند. آنها روز سه شنبه راهی زندان اوین می‌شوند و در قرنطینه خواهند بود.

ساعت ۵ صبح روز چهارشنبه در حیاط زندان اوین اعدام خواهند شد.

دوستانی که در تهران هستند، می‌توانند ساعت ۴ صبح جلوی زندان اوین جمع شده و با روشن کردن شمع پشت در زندان مخالفت خود را با اعدام این نوجوانان نشان دهند.

و ما که در خارج کشور هستیم،‌ می‌توانیم تلاش کنیم صدای اعتراض خود را به مقامات مسئول قضایی برسانیم. بهنود شجاعی قرار بود چهارشنبه هفته دیگر اعدام شود،‌ اما اعدام وی یک هفته جلو افتاده شاید به این دلیل که مخالفت و اعتراض جهانی با اعدام وی گسترش نیابد. بیایید با اعتراض خود نشان دهیم که اعدام‌های سریع نقشی در کاهش مخالفت ما ندارد.

شماره تلفن آقای علیرضا جمشیدی،‌ سخنگوی قوه قضائیه
+98 912 159 5504

شماره تلفن آقای محمد شیرج، رييس حوزه نظارت قضايي ويزه
+98 21 664 05170
+98 21 664 05171
+98 21 664 05172
+98 21 664 07070

از همه کسانی که در این اقدام انساندوستانه شرکت می‌کنند،‌خواهش می کنم با فرستادن یک ایمیل به من خبر دهند که در این حرکت مدنی ساده ضد اعدام شرکت کرده‌اند تا همه ما بدانیم که گستره‌ای این حرکت به چه میزان است، و چه میزان گستردگی برای موفقیت حرکت ضروری است.

با سپاس و امید،
سهیلا وحدتی
soheilavahdati@gmail.com


لینک‌های مربوطه:
 

 

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news2/16148
http://mostafaei.blogfa.com/post-3.aspx
http://www.autnews.info/archives/1387,03,0009669 /
http://www.etemaad.com/Released/87-03-21/97.htm
http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=61508
http://kargozaaran.com/ShowNews.php?13202

نوشته شده توسط رها در ساعت 12 PM | لینک  | 

 

خیلی گرفتارم از یه طرف آمادگی برای برنامه های ۲۲ خرداد و از طرفی هزار و یه جور مشغله دیگه بنابراین اینقد به من گیر نداده که یه پست بذار یه پست بذار

در ضمن یه پست در دو سکانس دارم آماده میکنم که خیلی دوسش میدارم؛ عمو ولی کشاورزی دوست داشتنی

نوشته شده توسط رها در ساعت 10 AM | لینک  | 

 

چرا بعضیا فکر میکنن نوشتن راحته یا آپ کردن کشککیه؟! شایدم دچار بند ک.گ شدم و تا اطلاع ثانوی هم از آپ ماپ خبری یوخومدو

نوشته شده توسط رها در ساعت 3 PM | لینک  | 

 

به من گفت خنگ...

بعضی وقتا انقدر یه چیزی تویه زندگی پیش میاد .. مثلن بعضی وقتا انقدر یه فعلی ازت سر میزنه که میشه عادت یا دیگرون فکر میکنن عادته و اونقدر اون صفتو بهت نسبت میدن بعد میگن شخصیتته

مدتیه انقد همه بهم گفتن خنگ که داره یواش یواش خودمم باورم میشه که خنگم. دیروز حین بازی چهار برگ همراه با عیال و برارو نه نه، من در یک فرصت استثنائی ۱۰ خاجو با ۱۰ خشت اشتباه گرفتمو به جای خشت ۱۰ خاجو برداشتم!!!! که یهو مامی با یه حالتی توام با تعجبو عصبانیت گفت تو چقد خنگی عیالم از تعجبو و بعد از خنده غش کرد و افتاد رو زمین . برار هم که طبق معمول قاه قاه قاه.........

بودن یا نبودن، مسئله این است! من خنگم؟؟؟!!!

نوشته شده توسط رها در ساعت 12 PM | لینک  | 

 

دارم رمان "سهم من" نوشته "پرینوش صنیعی" رو میخونم چقدر زیبا به تصویر کشیده مفهوم زن بودن رو و تقلای زندگی برای یک زن... با بعضی جاهای داستان سوختم و پا به پاش گریه کردم

 

نوشته شده توسط رها در ساعت 4 PM | لینک  | 

 

کتاب مارکز رو بالاخره دانلودیدم گفتم شما هم بی نصیب نمانید

http://www.iranianbook.org/book/Roospian_Sodazade.pdf

نوشته شده توسط رها در ساعت 11 AM | لینک  | 

 

اپيزود آخر:  تويه تاكسي ام . شبه و حالم بده آخه مدتیه حامله ام .....

 حامله يعني كسي كه داره ميتركه يعني كسي كه يه موجود يا چند تا موجود ديگه دارن توش ميلولن و ميخان زايمان شن؛ چند تا جونور دارن توم ميلولن من حامله ام، من، نه شكمم ؛ ذهنم و روانم رو ميگم

 

ادامه اپيزود آخر: درد زايمان داره به دست و دلمم سرايت ميكنه. دارم ميلرزم دوست دارم زودتر برسم خونه و همه اون جونورارو بشاشم با فشار.

 

ادامه اپيزود آخرتر: ساعت تقريبا 9 شبه و من دارم از خيابون رد ميشم تا به ايستگاه خطيا برسم . يه ياروي ديييوسي يه مشت پول نشونم ميده و ميگه بيا با هم بريم....... (سوالي كه هر روز در اينجورمواقع از خودم ميپرسم: مگه من فاحشه ام؟ نكنه شبيه فاحشه هام؟!) سعي ميكنم ازش فاصله بگيرم عصبانيم و دلم ميخاد دستامو مشت كنم و بزنم پاي چشاش و بعدشم توي دلم از گريه منفجر بشم. ازش فاصله ميگيرم و خودمو به يه آقايي كه جلوتر داره راه ميره ميرسونم تا از شرر اين دييوس راحت شم . با حفظ فاصله به يارو ميرسم تا اگه اون دييوس بخاد كاري كنه از اين ياروهه كمك بگيرم.... ياروهه ميگه خانوم خوشگله ....... توي دلم برج ميلادو حواله جفتشون ميكنم و ميخام گريه كنم (مگه من فااااااااحشه ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونم با تيپ اداري و قيافه خسته و ميييت).

 

اپيزود ادامه ترش: سوار ماشينم و تويه ترافيك .  يه مشت عمله بنا كنار يه ساختمون وايسادن . يكي از عمله ها به ديوار تازه ساخته توسط خودشو همكاراش داره ميشاشه اونم در انظار عمومي!!!!!!!!!

 

اپيزود ادامه ترترش: مجبور ميشم به خاطر قولي كه به يكي دادم برم براش خريد... ميخرم . تويه راه ميگم ايكاش رسيدم خونه عيال نياد پيشواز... و من راحت و بي دردسر برم تويه اتاق و هر چي گه و شاش از صبح و از صبحها و ششبهاي قبل تويه مثانه و رودم جمع شده خالي كنم تويه هارد كامپيوتر و اونقدر بنويسم تا تخليه شم

 

اپيزود ادامه ترترترش: ميرسم خونه. عيال مهمون داره و موقعيت خوبيه براي فرار به اتاق بدون دردسر. قبلش صورتم رو ميشورم تا اون گه دودهاي چسبيده به پوستم رو پاك كنم. عيال لم داده به راحتي و داره با مهمونش ميحرفه (يه لحظه دلم ميخاد يعني وسوسه ميشم برم ببوسمش!!!!! اما نميرم چون من حامله ام  و بايد هر چي جونور تويه ذهن و روانم داره وول ميزنه رو بيرون بكشم  شايد اگه دير كنم سقط شن و البته نميبوسمش چون قهريم (البته حرف ميزنيم) به قاعده ي هميشه ي اين سندروم ماهانه). ميرم پشت ميز و شروع ميكنم به تايپ كردن:

 

اپيزود اول: به زور از خاب بيدار ميشم و پيش خودم ميگم گور باباي كار فوقش اخراج ميشم اما ناخداگاهم بيدارم ميكنه و ميرم محل كار. يكي از رفقا مياد كه دوباره منو سطل آشغال مشكلاتش كنه اما پا نميدم .

رفيقي كه خيلي وقته نديده بودمش مياد پيشم .............

 

 

: انگشتريادگاري اون حلقه اي رو كه ميشد يه حلقه نامزدي باشه اونو بهم پس ميده. يه انگشتر با نگين سه ضلعي مثل مثلثاي عشقي از جنس ياقوت اصل.......... ياد اون روزا ميفتم كه ميخاستم برم بم ميخاستم مادر ترزا بشم اون وقتا كه از همه چي بريده بودمو ميخاستم همه چي بشم اللا مزدوج كه شدم............

 

 

و عصرميريم يه كافه و يه مشت آتاشغال ميريزيم تويه شكممون. ميدونم كه دوست داره برام گريه كنه و اونقدر ناله كنه تا تخليه شه اما سعي ميكنم پا ندم (چون تازه سرپا شدم... گه به هرچي بدبختيه كه من بايد بشم سنگ صبور؛ سطل آشغال). از زمين و آسمون ميگيم اما ميدونم بالاخره يه جايي تققش در مياد و همه اونچه رو جمع كرده براي اين لحظه، ميريزه بيرون و بالاخره باهام درد دل ميكنه. نميييييييييييييييييييخام سطل آشغال شمممممممممممم.....................

 

اپيزود دوم: خونه ي يه زوج شايد فرهيخته ايم يه زوج  تاتري و فلسفي با يه بچه اي كه به قول خودشون با بچه هاي عادي فرق داره و از همين الانه فمنيسته و بيقراره و كلن خيلي نوزاد عجيبيه. ميرسم اونجا دلم ميگيره فينگيل جا براي سه نفر؛ بالخره نفهميدم آشپزخونه اتاق خواب بود يا اتاق خواب آشپزخونه بود يا آشپزخونه و اتاق خواب تويه سرويس بهداشتي بود!!!!!!!!!!!!!!خير سرمسولين دانشگاه، خوابگاه متاهلينه!!!!!!! تخمسسگاي بيشرف اونچه رو كه لياقت خودشون و خانوادشونه دادن به دو تا آدم فرهنگي. يه سوييت شايد 30 متري و شايد كمتر. يه اجاق كنار يه قفسه كتاب هيوم و كانت و بابك احمدي و شكسپير و ويل دورانت و كانت وفروغ و .............. تويه دلم گريه ميكنم ميدونم احساس خوشبختي دارن و از وجود همديگه و اون نخودي تويه بغلشون لذت ميبرن اما من دارم ميسوزم. تب ندارم گريم مياد همين. دلم ميسوزه براي اونا كه انقد صبورن و انقد آرومن. نق ميزنن اما نميرن اعتراض كنن چون تا چند وقته ديگه از خوايگاه ميندازنشون بيرون........ ميخام فرياد بزنممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

دلم گريه ميخاد دلم ميخاد هوار بزنم.................................ببينم هيش كس عذاب وجدان نداره.............. هر كي ناراحت اونا نيست برج ميلاد....................................................................از حلق تا فيها خالدون و بالعكسش.

 

 

اپيزود پارازيت: هم بازي دوران كودكيم سرطان گرفته و تحت شيمي درمانيه. نگرانشم. يه بار گريه كردم اما نااميد نشدم و رفتم از اينو اون در باره ي انرژي درماني سوال كردم همينطور يوگا درماني و تغذيه درماني... ميگن انرژي درماني قابل توصيه نيست اما من به تاثير فوق العاده امواج اعتقاد دارم خفنننننننننن .. اميدوارم خوب شي پس مقاومت كن... نگرانتيم..................گريه ميكنم دارم مينويسم.....

 

اپيزود سوم : دارم ميتركم اما به روي خودم نميارم. بالاخره يارو رفيقه درددل امونش رو بريده. براي اولين بار بدون نوازش به بخشي از درددلش گوش ميدم و مثل يه مربي كه روش پليس خوب و بد رو بازي ميكنه ميزنم روياهاي مزخرفش رو خورد ميكنم. بهش ميگم تو خيلي بچه اي كه اينطوري فكر ميكني همونطور كه منم زماني بچه بودم و همه ما. ميگه من عذاب وجدان دارم چون همه فكر ميكنن من پاكم اما نيستم ميگم ديوووووووووونه تو كه كاري نكردي تو داري از كاه كوه ميسازي ميگه نه نميتونم با خودم كنار بيام ميگم ميدوني تو محيط اطرافت يه عده آدم احمق گرفته كه بيشتر از نوك دماغشون رو نميبينن و همه هم همديگه رو و عقايد گه هم رو تاييد ميكنن. بهش ميگم از پوستت بيا بيرون ميگه نميتونم ميگم بيا ببين زنهاي توانمندي رو كه از دردهاي زندگي رنج ميبرن اما كمرشون رو خم نميكنن.

با اعتماد به نفس ميگم من بزرگ شدم اينو حس ميكنم من الان يه شير زنم ؛ رنج ميكشم گريه ميكنم دوز سيگارم بالا ميره اما ديگه كمر خم نميكنم چون بزرگ شدم . بهش ميگم مثل هميشه بهم اعتماد كن و دستت رو بده من من كمكت ميكنم تا از بيرون به خودت نگاه كني ................................... كللي جر ميخورم تا بهش بفهمونم مشكلت خييييييييييلي كوچيكتر از اونيه كه به نظرت مياد. بهش ميگم تو داري زندگي تراژيك خودساخته اي از خاطرات درست ميكني و اونو هر روز بولدش ميكني بهش ميگم بيا و اين وضعيت رو ادامه نده بيا و شير زن باش؛ زندگي كن اما كمر خم نكن حتي اگه شكستي. آخه شكستن بهتر از كمر خم كردنه. بهش ميگم درسته شيرزناي ما تويه اين خراب شده ايرون نادرن اما تو هم بيا و جزو اين نوادر شو تا ديگه شيرزنان ما نشن نوادر بشن همه زنان ما. بهش ميگم شعار نميدم دارم از باورهاي چسبيده با گوشت و خونم حرف ميزنم.......... فكر كنم باور كرد كه اخلاق از قانون در نمياد كه انسانيت به ريش و سيبيل نيست كه نجابت به بكارت نيست كه دختر خوب اوني كه تو فكر ميكني نيست......................اما بدجوري دهنم كف كرد تا مخشو بزنم و اونچه رو حقيقت ميدونمبهش بباورونم ولو يه نموره.

 

 

يه اپيزود پارازيت ديگه: تويه راه بعد از مدتها ثمينه رو ديدم. مزدوج شده بود نه با اصغر و اكبر و قلي و تقي اينبار با علي!!!!!!!!!!!!!! درسته خيلي نامزد كرد و به دلايل عجيب و محيييرالعقولي بهم خورد اما بالاخره مزدوج شد. خوشحالم و بهش افتخار ميكنم بيشتر از خيليا.... يه زنه و تسليم نميشه..........

 

اپيزود پيوست : خستم اما قدم ميزنم اين مسير زندگي رو. ميخام برم يه دوش بگيرم و بخابم............... شايد خاب آخر باشه واي كه چقدر من خاب رو دوس دارم به خصوص اگه خاب آخر باشه خابي كه ديگه بيدار نشيو توشم خاب نبيني و بي حس بي حس تا ابددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد.........اگه صبح بيدار شم دوباره از ديوار راست بالا ميرم ، ميخندم، گريه ميكنم، نق ميزنم، سخنراني ميكنم، ولگردي ميكنم، ميشكنم و مثل همه روي زمين راه ميرمو زمين ميخورمو بلند ميشم اما هيشوقت كمر خم نميكنم

 

اپيزود پيوست تر:  اگه من يه روزي هاراگيري كردم دو دليل ميتونه داشته باشه: يا شكستم يا دلم خاسته اما هيشوقت كمر خم نميكنممممممممممممممم  يعني ديگه نميخام كمر خم كنم

 

يه اپيزود جاافتاده از اين وسط مسطا: ميگه بهش گفتم اگه مردي بيا بزن تو گوشم! پاشو بيا بزن ديگه دلم ميخاد مرد بودنت رو نشون بدي و بزني تويه گوشم!!!!!!!!!!!! ميگم هاهان!!!! ميگه دلم ميخاست داد بزنه سرم ومرد بودنش رو نشون بده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!11 از همه جام شاخ ميزنه بيرون..................

 

بعضي وقتا از آدمايي كه ساكت و آروو از كنارم ميگذرن ميترسم . ميترسم از اينكه حرف بزنن و عقايد وحشتناك و بدويشون رو بريزن بيرون......... هر كسي كه تويه خيابونهاي اينجاست ميتونه جزو اون افرادي باشه كه تويه تاكستان به اون مرد بيچاره سنگ زدن تا گناهش پاك شه . هر كسي ميتونه اينجا جزو اونايي باشه كه از رهايي مكرمه از حكم سنگسار احساس عذاب وجدان ميگيرن . من ميترسم از انديشه  اون جوون با چهره معصوم كه چفيه به گردن انداخته و ميگه به امام حسين قسم تا خون در بدنم هست حاضرم با مخالفين اسلام بجنگم تا نابودشون كنم . ميترسم ازانديشه دختري كه از حسرت داشتن آزادي عمل براي آرايش (!!!) ازدواج ميكنه . ميترسم از  اون انديشه كه يه تحصيلكرده (!!!) ميگه تكنولوژي و مدرنيته چيز مزخرفيه (!!!!!!!!!)

ميترسم از اين شهر ميترسم از اين مردما كه تويه اين سرزمين با قدمت چن هزار ساله دارن زندگي ميكنن. شايد هر كدوم ما بالقوه يه بمب اتمي باشيم كه ممكنه هر جايي رو نابود كنه از اسرائيل تا آمريكا از دل يه جوون كه تيپ زده تا .............. انرژي هسته اي حق مسلم ماست................. دارم گريه ميكنم يواشكي يواش يواش ميترسم كسي بفهمه چرا گريه ميكنم و نفهمه از چي گريه ميكنم نفهمه كه من دلم ميسوزه و كاري از دستم بر نمياد...

 

 

نتايج اخلاقي اپيزودهاي امروز:

 

همه آدمها محترمن حتي اگه فقير و زشت باشن

 

كسي كه دانشگاه ميره لزومن باشعور نيست

 

بهتره باور كنيم خيلي چيزا رو نميدونيم نه به خاطر اينكه احمقيم چون انسانيم و محدود

 

خيلي بايد تلاش كنيم خيلي

 

براي دلم: دلم گرفته...

  

  

 

*منبع همه تر ترها از وبلاگ يه زنبوره است (ببين من چقدر وجدون دارم؛ حق كپي رايت محفوظ است)

 

+الان دیشب نیست امروزه ساعت ۸ صبح. دیروز یکی از مادران کمپین رو دستگیر کردن. خدیجه مقدم زنی مهربان و فعال در حوزه مدنی اولین باری که دیدمش خیلی به دلم نشست و حالا هنوز نمیتونم باور کنم به چه جرمی.........خستم خیلی خسته؟؟؟!!!http://www.change4equality.com/spip.php?article1828

 

نوشته شده توسط رها در ساعت 11 PM | لینک  | 

 

یکشب خودم را فروختم به اندازه پشم ؛ مفت ، دوزار

یکشب با سكوت تنهاييم را فرياد زدم

یکشب شب بود و همه جا تاريك و رابطه ام تاريك بود با تو و تو فهميدي و نفهميدي 

و دلم از هر جا تاريك تر

يکشب تنهاييم را با سكوت فرياد زدم و تو به اعماق من رفتي                

                                 بي من

        و من بي من و رنجور و خسته

يکشب مرا در آغوش كشيدي و گرمي صداي قلبت مرا به نرمش خواند و من نشنيدم؛ نخاستم بشنوم و من رم كردم؛ ماسكي بر چهره زدم و و تو آن ماسك را در آغوش كشيدي 

                         آن آغوش يکشب  بي من بود

ماسك درد داشت فقط درد و رنج و بي گنج؛ پر محنت بودم فقط

من را خاستي از من بدزدي اما توانش نداشتي اما توهمش را داشتي

من مثل هميشه گه گيجه‌ام را به دوش كشيدم و اعصابم گه بود و تو نفهميدي مثل هميشه نخاستي

من             گه گيجه        شب           تاريكي       سكوت             

                       و باز من و گه گيجه‌ام

.................................................مخفف گه

خطوط اضطراب اريال چه ارضا ميكند ديوانه نوشتم را

نقوش رقصان اما منضبط به منضبطي ِ قاعده‌ي بي انضباط افكارم

امشب ميخابم و فردا شب بيدار ميشوم وشايد زمانهايي ديگر نيز تكرار شود و شايد سالها ادامه يابد اما روزي تمام ميشوم در يك شب...

 

نوشته شده توسط رها در ساعت 6 PM | لینک  | 

 

دلم تنگه برات پیرمرد

 غصمه که دیگه نیستی...

دلم دستای مهربونت رو میخاد چشمای پر اشکت موقعی سال تحویل...

دل تنگم دلتنگ قرآن خوندنات اول سحر

 دلتنگم دلتنگ نصیحتات که برام سخت میومد

دلتنگ زمانیم که پای درد دلات میشستم

دلتنگم دلتنگ اون زمونا که دور هم دور سفره هفت سین ....... بدجوري دلم گرفته

دلتنگ دلتنگ اون خونه که الان ویرونست... دلتنگم.... آقا

باور كنم ديگه نيستي؟!

سخته به خدا سخته

به ياد عيدي لاي قرآن...

سال نوت مبارك...

 

نوشته شده توسط رها در ساعت 2 PM | لینک  | 

فروشنده خوشتیپ!:  شلوار رو پوشیدی بذار بیام ببینم تویه تنت چطوره.

ـ میشه به همکارتون بگید اون یکی مدل رو بده!

فروشنده خوش تیپ!: بذار بیام ببینم مشکلش چیه...

ـمشکلی نداره سایزش خوبه اما از اول که گفتم این مدل رو زیاد نمی پسندم، لطف کنید اون دوتایی رو که نشون کردم بدین

فروشنده خوش تیپ!: بابا چقدر سخت میگیری بیا خانم معتمدی این یکی رو براش ببر

ـ .... خانم لطف میکنی بیای

فروشنده خوشتیپ!: اجازه بدید من کمکتون کنم خانم معتمدی سرش شلوغه!!!

ـ مشکلی نداره صبر میکنم کارش تموم شه

فروشنده خوشتیپ!: یواشکی میگه " بابا تو چقدر...." شاید گفت امل یا چمیدونم هر چی

خانم معتمدی: خانومی در رو باز کن ببینم

ببین من گودی کمرم زیاده باید ساسون گرفته بشه

خانوم معتمدی: باشه صبر کن سوزن بیارم

فروشنده خوشتیپ: (در رو باز میکنه و بدون اجازه میاد تویه اتاق پرو یه نگا به آینه میندازه و یه نگا به خریدار. مرتیکه چشاش داره از حدقه در میاد): اوککی وری گوود!..... ببینم ورزش میکنی؟ خیلی رو فرمیا

ـ قرار شد خانم معتمدی سوزن بیاره...پس چی شد

فروشنده خوشتیپ: ایشون تازه کاره، خودم برات ساسون میگیرم. نگفتی چه ورزشی میکنی؟ میدونی خانومایی که گودی کمر دارن، هیکلاشون خیلی قشنگه!!!  خوب اینم از ساسون برگرد ببینم...الان خوبه؟!

ـ (با عصبانیت) آره خوبه اجازه بدین (در رو ببندم) درش بیارم

فروشنده خوشتیپ: بچه کدوم محلی؟

ـ فکر میکنی دونستنش به خرید این شلوار ربطی داره؟؟!!!!!!!!

فروشنده خوشتیپ: چقدر خشکی! میاد جلوتر، میتونم اسمت رو بدونم؟!

ـ (بلند طوری که اونایی که اونور در اتاق پروون هم بشنون) من مجرد نیستم. اوکی!!!

فروشنده خوشتیپ: (صورتش سرخ میشه و با نگرانی یه نگا به پشت در میندازه به تته پته میافته) من که چیزی نگفتم، فکر نمیکردم ناراحت بشی... ب ب خشید

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط رها در ساعت 8 AM | لینک  | 

منبع : پایگاه اینترنتی رادیو زمانه

 کسی جوابی برای این پرسش‌ها دارد؟

شاید آوردن این متن در اندیشه زمانه و بازنشر آن در این صفحه کمی خلاف عرف جلوه کند. اما واقعیت این است که هم بر پایه اندیشه ای است عمیقا اجتماعی و هم عمیقا انسانی. ما در ایران هر اندیشه ای بورزیم ناچار باید برای این مسائل که نویسنده ناشناس این متن مطرح می کند راهی پیدا کنیم. زمانه تاکیدش بر اندیشه در ساز و کار اجتماعی ایران است. این متن در معنایی انضمامی اندیشه های نسلی را به زبانی خودمانی روایت می کند در باره جامعه ای که در آن می زید. اندیشه هایی که بر محور پرسش هایی ظاهرا ساده اما در باطن سهمگین بنا شده است.

سلام محمود خوبی؟ پریسا و سهراب خوبن؟
من زیاد اهل نوشتن نیستم ولی می خواستم درباره حرفای چند شب پیش که زدی یه کم باهات حرف بزنم ولی دیدم اگه باز هم ببینمت لابد تو شلوغ بازی درمیاری و من نمی تونم حرفمو درست یزنم، اینه که فکر کردم واست ایمیل بزنم. به خصوص که امشب خوابم نمی بره و دلم می خواد با یکی حرف بزنم.

محمود من نمی دونم حرفمو چطوری شروع کنم که اون آتش فشانی که تو دورنمه رو درست بیرون بریزم، واقعا کلمات بعضی وقتها برای بیان احساسات کم میان، خصوصا اگه احساساتی در میاه های ناامیدی و نفرت باشه. اگه یادت باشه بحث ما بعد از دیدن فیلم سنتوری تو خونه علی پیش اومد و اونوقتی داغ شد که من گفتم جای ماها تو این مملکت نیست. محمود من این حرفو جدی می گم. من مدتهاست که دارم به این موضوع فکر می کنم و هر روز بیشتر متوجه می شم که جای ما تو این مملکت نیست و فقط با یه نگاه کوچیک به حال و روز خودمون متوجه می شیم که این حرف درسته. محمود بیا بجای فلسفه بافی، همین تیکه های کوچیک روزمرگی های خودمون رو بذاریم کنار هم. باور کن پازلی که بعدا تکمیل میشه هزار بار از فلسفه بافی ها و استدلال ها اثربخش تره.

محمود جان، کدوم تئوری‌ای می تونه ظلمی که برما از همین صدا و سیما میره رو بیان کنه؟ چرا من و تو و هزاران نفر مثل ما، ده دقیقه نتونن از این لامصبی که با میلیاردها تومن از پول مردم داره میچرخه، لذت ببرن؟ لذت بخوره تو سرمون، چرا این دم و بساط باید دقیقا در جهت اعصاب خوردکنی و عصبی کردن و بدسلیقه کردن مردم و لمپنیسم و تبلیغ بدسلیقگی راه بره؟ باور کن روزی ده بار این سوال مثل پتک می خوره تو کله من که آخه کدوم دولتی هست که دقیقا بر خلاف فرهنگ و تمدن خودش رفتار کنه؟ ببین حتی حکومتهایی مثل استالین و هیتلر هم که ملتشون رو بیچاره کردن، هیچ کدوم فرهنگ خودشون رو نفی نکردن، تاریخ خودشون رو بی دلیل زیر سوال نبردن. محمود همون استالین دیوانه دست کم در مورد هنرهای بومی و فولکلور حمایت می کرد. در بسیاری از کشورهای عقب مانده آفریقا، شاید هنوز اونقدر گرسنه باشند که فرهنگ براشون اهمیت چندانی نداشته باشه، ولی هیچوقت کمر به نابودی هنرهای قدیمی خودشون نمی‌بندن. یعنی افراد هیچ قبیله بدوی و خشنی، حتی اگه هنوز دنبال قتل عام قبیله همسایه شون هم باشن، اونقدر بیشعور نیستن که عادت ها و رسوم و هنرهای خودشون رو نابود کنن. ولی اینجا مگه ما چی میبینیم بجز اونکه پول مردم صرف تحقیر خود مردم میشه. اونم بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ استثنایی...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رها در ساعت 10 AM | لینک  | 

لحظات افسرده ی آغاز

آگاه / نا آگاه

ساعتهای پر دغدغه پر رنج بی گنج، پوچ

مرداب

طوفان

من خواهم رفت...

خواب

دیازپام

دیوانه!

پایان این حس نحس لذت بی برگشت عقیم یائسه پوچ ...

نوشته شده توسط رها در ساعت 1 PM | لینک  | 

 

اول خبر بخوبه: اهدای جایزه‌ی معتبر بنیاد اولاف پالمه به پروین اردلان (ادامه دارها...)

اما خبر بده: دیروز با بچه های کمیپن و یکی از دوستای غیر کمپینیم رفتیم تائتر خیابانی که قبلا خبرش رو داده بودم. موضوع این تائتر راجع به تعدد زوجات بود و تماشاچیها هم میتونستن تویه نمایشنامه و بازی حضور داشته باشن. خلاصه رها (راحله) و نسیم از کمیته هنری شروع به عکاسی کردن و منم رفتم یه پلانی رو بازی کردم..... نسیم پیشنهاد داد از این فرصت استفاده کنیم برای جمع آوری امضا. از هم جدا شدیم و مشغول جمع آوری امضا .... دیگه همدیگه رو ندیدیم و امروز مینا زنگ زد و گفت نسیم و رها (راحله) رو گرفتن...(اینم ادامه داره...)

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رها در ساعت 5 PM | لینک  | 

 

دل ميگيرد

آن زمان كه برگ درختي، آخرينش

به اميد وزشي مهربان مي ماند   /         پايدار

ميگیرد

آن زمان كه تو نميفهمي من چه ميگويم

 در سكوت

 و

 در كلام...

 

پرواز خاهم كرد بر روي بيابان

فرياد خاهم زد

 

ميشكنم آنچه را ناشكستنيست

 و

مي نگارم آنچه را نا نوشتنيست

و

میدرم آنچه را نادریدنیست

 

من از سرزمین شما خواهم رفت

 

(به قول یه زنبوره) پاورقی:

 

(نمیگم کجا! نپرسین.... به کسی هم ربطی نداره/ دلم میخاد)

 

پيوست:

بارها به تو گفتم مرز من، زندگي، بودن و مرگ، چيزي نيست جز يك كلام ساده...

بارها گفتم و تو خنديدي و به كنايه از من گذشتي

بارها گفتم و تو جدي نگرفتي همه آنچه را كه جدي بود چون نخاستي

بارها نفهميدي و فهميدم اما باور نكردي...                                  ميدوني خيلي خري و منم از تو خرتر

 

پيوست تر:

دستشويي كجاست؟ ميخام همه اين روزها رو استفراغ كنم

 

پيوست‌ ترتر: 

كار از رودل ذهني گذشته و ميخام جراحيش كنم اين وخامت تومار رو

 

پيوست تر تر تر: ترانه جون حالم بده؛ باز كردن يه دمل چركي اونم تويه اين سندروم ديوانه

 

پيوست ترترترتر: نميتونم اين ديوانه نوشت رو ادامش بدم اما دلم ميخاد

 

پيوست ترترترترتر: ..................................................................

....................................................................................................

...................................................... 

.............................................................................. 

........................................

......................................................................... 

نوشته شده توسط رها در ساعت 2 PM | لینک  | 

 

پاورقی:
امشب خونه یه زنبوره پلاسیم!
پاورقی تر:
ما به نیت بیعت مجدد با انقلاب و میثاق با آرمانهایش، در ایام پر برکت فجر سیگار کشیدیم اونم از نوع بهمنش!
تا اعماق ته حلق زنبوره داره می سوزه!
پاورقی تر تر:
خیلی هم پست بامزه ایه! تا کور شود هر آنکه نتواند دید!
همینه که هس! میخای بخا، نمیخای بازم باید بخای

نوشته شده توسط رها در ساعت 1 AM | لینک  | 

 

نمیدونم چی بگم اما خیلی عصبانیم شاید بگم چی شده اما بیخیال .... زندگی....هویت.... بی هویتی......نامردی........................ گه

بی خیال..........................................

نوشته شده توسط رها در ساعت 1 PM | لینک  | 

 

كودكي كرديم /عاشق شديم / باختيم و آنگاه كه هيچ نداشتيم به بهايي ناچيز فرختند ما را...

حیران شدیم /سرگردان شدیم / فریاد زدیم/ مغرور شدیم/ عاشق نشدیم اینبار.... این تنها انتقام ما بود

.... بزرگ شدیم / عاقلی کردیم تا دیگر نبازیم آنچه را که تنها توشه ماست/ نفروختیم خود را و وجدانمان را که این تنها هدیه ماست به ما ...

(میدانی فاحشه هم روزی قدیسه بود ) و آن تنها بازيه الفاظست با مضحكه‌اي به نام وجدان و اين دستاويزيست براي آنان كه ما را فرختند به قيمتي ناچيز؛ مفت تا هميشه بازارشان گرم و امولشان امن در خانه محفوظ

و این نه تن فروشی و نه خیانت به عشق که ابراز عشقمان بود؛ عشقی که فهمیده نشد و فروخته شد به بهايي ناچيز؛ مفت

نوشته شده توسط رها در ساعت 10 PM | لینک  | 

 

زنگ مدرسه فمینیستی به صدا دراومد......

http://www.feministschool.com

نوشته شده توسط رها در ساعت 12 PM | لینک  | 

 

نگاهی به لایحه پیشنهادی قانون مجازات اسلامی

سهیلا وحدتی

 

لایحه پیشنهادی قانون مجازات اسلامی* که در مجلس در دست بررسی است، تهدید جدی برای امنیت جانی ‏شهروندان بشمار می‌رود. در این لایحه جرم‌های جدیدی تعریف شده که مجازات اعدام دارد، از جمله " ارتداد" و ‏توهین به مقدسات مذهبی و سحر و جادو. برخلاف وعده‌های مسئولان، حکم سنگسار در این لایحه همچنان ‏پابرجاست، اعدام کودکان منع نشده، و صدور حکم اعدام نیازی به شاهد و اثبات جرم ندارد! بلکه ذهنیت منفی ‏شخص قاضی یا یک عده از شهروندان معمولی نسبت به متهم کافی است که در نبود هیچگونه دلیل و شاهدی ‏برای اثبات جرم، فرد متهم به اعدام محکوم شود. ‏

در حالیکه لایحه حمایت خانواده به خاطر ماده‌ی مربوط به قانونی کردن چندهمسری مردان با مخالفت شدید ‏اجتماعی روبرو شده است، اما لایحه قانون مجازات اسلامی که در مجلس در دست بررسی است و بصورت ‏حقوقی امکان قتل شهروندان توسط حکومت را به بهانه‌های گوناگون تحت عنوان "مجازات اعدام" فراهم می‌آورد، ‏هنوز با هیچگونه مخالفت جدی اجتماعی روبرو نشده است.** ‏

قانون مجازات اسلامی که اکنون در کشور اجرا می‌شود،‎ ‎‏ مصوب ۱۳۷۰ است و دوره آزمایشی و موقتی اجرای آن ‏توسط مجلس پنجم و ششم تصویب شده است. طرح قانون مجازات اسلامی که به مجلس هفتم ارائه شده به ‏دوره آزمایشی پایان داده و این قانون دائمی مجازات در کشورمان خواهد بود. از این رو این لایحه بویژه دارای اهمیت ‏است.‏

قوه قضائیه یا قوه قصاص

نگاهی به سرفصل‌های این قانون مجازات اسلامی کافی است:‏

باب اول: کلیات
باب دوم: حدود
باب سوم: قصاص
باب چهارم: دیات

تا بپرسیم که آیا این قوه قضائیه است یا قوه قصاص!؟ ...